تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

نمیخوام گزارش روزانه مو اینجا بنویسم. فقط میخوام یه کوچولو غر بزنم که ای کاش این سیستم آموزشی ما دبیرستان و کنکور رو نمینداخت وسط نوجوونی و بلوغ و بحران و این مزخرفات . کاش یه جوری بود کنار درس خوندن ، یه ذره هم زندگی میکردیم. البته من مسلما دارم موضوعو بزرگش میکنم. ولی همین که در طول روز همه ش اضطراب و دلهره داری و همه ش فکر آینده ای که یعنی  میشه این کنکور رو گذروند ؛ اونم با موفقیت . اونم با رتبه زیر 1000. اونم بالاترین رشته های تجربی. اونم بهترین دانشگاه ...

وای خدا دارم چی میگم؟ 15 روز دیگه تابستون تموم میشه ولی تقریبا هیچ کدوم از بروبکس ما طعم واقعی تابستونو نچشیدن . بابا ما 15 کیلومتری دریاییم. رو به رومون کوه و جنگله . ولی متاسفانه ...

چند شب پیش داشتم با دوست بابام که متخصص مغز و اعصابه می حرفیدیم ازم پرسید چی کار میکنی؟ زندگی میکنی؟ گفتم نه می درسم. گفت سعی کن بخشی از زندگیت درس باشه.نه بخشی از درس خوندنت زندگی. منم گفتم واسه ماها یا درس یا زندگی. گفت اشتباهه و این حرفا . خلاصه از این فرصت استفاده کردم و یه مشاوره مجانی گرفتم. میگفت اگه من کاره ای بودم  این کلاسای تست رو برمیداشتم و کلاس تو تابستون و همه اینا رو غدقن میکردم. ولی جالب اینجاست که پسر خودش 13 سالشه و کلاس فیزیک میره . فیزیک راهنمایی.

خلاصه میخوام بگم تا 2 سال بکوب باید خر بزنیم. خواهش میکنم برام دعا کنید .

 

میخوام حرف بزنم. حرفهایی برای نگفتن دارم. که از بس مخاطبشون رو نیافتم اینجا سر ریز شده.

 

این روزا یه حسی دارم. حس معلق بودن. یادمه چند مدت پیش هم همین احساسو داشتم. بین یه چیزایی معلقم. بین گذشته و حال و آینده . بین خوب و بد . بین هزارجور اضداد گرفتار و معلقم. هی دارم تلاش میکنم ببینم دلیل این چیه. چرا گم شدم؟ دارم زور میزنم که بشناسم این حالتمو. ولی می بینم پیچ و خمش زیاده.

بعضی وقتها می فهمم که دوستام و هم کلاسی هام خیلی راحت دارن زندگی شونو میکنن و زیاد درگیر نیستن. میبینم این منم که زیادی پیچیده ش کردم و شاخ و برگ بهش دادم و خلاصه شده دغدغه م . و گر نه منم میتونم بزنم به بیخیالی و .... دارم از یه کشف به ظاهر کوچیک صحبت میکنم. خیلی خنده داره. چون وقتی خودمو با کسایی مقایسه میکنم که تقریبا به پختگی نسبی رسیدن (منظورم خودشون رو شناختن و این حرفا) می بینم به گرد پاشون هم نمیرسم. ولی لبریز شدم. از یه چیزی که نمیتونم بگم. میترسم . چون بهش تردید دارم. روحم و جسمم درگیره. فک کن یه متولد 72 ، یه آدمی که به نظرم تنها دغدغه بزرگش کتاب دفتر و جزوه نوشتن و شرکت تو آزمون قلمچیه ... چقد ظرفیت درک این چیزی که من دارم غیرمستقیم میگم رو داره. من دارم منفجر میشم. شاید تویی که داری میخونی داری از خنده منفجر میشی ، بهت حق میدم. من خودمم تردید دارم. به خاطر همین معلقم. به خاطر همین درگیر و گیج و گنگم. فقط دلم میخواد یکی تو چشمام نگاه کنه و من با چشمام فریاد بزنمش. این حقیقت به ظاهر کوچیک رو . که نمیشه نه نوشت نه بیان کرد.

 

من نمیدونم فرنی و زویی سلینجر رو خوندی یا نه؟ به نظر من این کتاب با زبون بی زبونی داره یه رازیو بهمون میگه. همون راز و حقیقتی که من بهش رسیدم و نمیتونم بگم. الان دقیقا حس و حال فرنی رو دارم. همون حسی که فرنی بعد حرفای زویی داره.

 

- آوریل محشرم ، مثه اینکه منو تو خیلی باهم تله پاتی داریم. انگار اشعار رو من سرودم و تو اونا رو خوندی.

خنده داره اگه بهت بگم فقط تویی که بهم اعتماد به نفس میدی.

- باور میکنی اخیرا هیچ کتاب جدیدی نخوندم؟ خودمم باور نمیکنم.

- به دوست صمیمیم سلینجر رو معرفی کردم.این بار از اینکه فرد تازه ای رو به سلینجر معرفی میکنم حسودیم نشده بود. چون دفعه ی قبل خیلی حسودیم شده بود که اون یکی دوستم با سلینجر دوست شده بود. ولی بعدش گفت که ازش خوشم نمیاد.منم ذوق کردم.

- رابطه ی 2 ساله مو با دوستم به هم زدم. دوستی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و اتفاقا جدایی ما باعث کشفم شد. چیزی که بین ما بود یه عادت و وابستگی بود که خیلی بی شرمانه بود اسمشو بذاریم عشق. و تاثیری که این جدایی رو من گذاشت این بود که تقریبا نسبت به همه ی پسرا یه حس نفرت و بدبینی دارم. جوری که نمیتونم حتی نگاهشون کنم. بی شوخی میگم. و تاثیر دیگه ش هم اینه که فک کنم 20 سال وقت لازم باشه تا من بتونم یه پسر رو دوباره دوست داشته باشم. و 20 سال دیگه برای اینکه عاشق بشم. آخیــــــــــــــــش !

-خیلی بده اگه مادر آدم اون تاثیرگذاری قبل رو نداشته باشه.خیلی بی رحمانه و غم انگیزه که تو بزرگ بشی و بفهمی که حنای مادرت دیگه برات رنگی نداره. البته مثه گذشته .

- منو ببخشید اگه زیادی چرت و پرت گفتم . از تاثیرات اتفاقایی که برام افتاده س. فقط دلم میخواد از این گنگی دربیام.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:34 توسط نازخاتون| |

امروز قسمت آخر برنامه نقره بود.اصلا این نقره همیشه حس حسادت منو برمی انگیزه.همیشه به این خاطره هایی که تعریف میکردند، غذاها و موسیقی هایی که باهاشون حس نوستالژیک می آوردن، حتی کارتوناایی که پخش میکردند حسودیم میشد.ااین مامان منم همه ش باهاشون همراهی میکرد و بعد برنامه کلی خاطره مشابه اونا تعریف میکرد.چه گذشته ی قشنگ و باحالی داشتن! از این حسودیم میشه ! از این حسودیم میشه که کودکیشون پر از خاطره بود پر از چیزای کوچیک و بی اهمیتی که شاید برای ماها ، نسل سوم چهارمی ها ، اصلا به حساب نیاد و شایدم ما بهترشو ، از نظر کیفیت داریم.ولی همین که یادآوری اون خاطره ها خوشحالشون میکنه خیلی خوبه . همیشه فکر میکنم من باید برای بچه م چی تعریف کنم. بگم آره من یه لپ تاپی داشتم و sims 3 بازی میکردم و زیر باد کولر خیلی کیف میداد و ... اینا رو براش تعریف کنم؟

واقعا اگه 20 سال دیگه یه برنامه ای مثه نقره ساخته شه ، اون وقت میخوان کی ها رو بیارن؟ احتمالا خود منصور ضابطیان و حسین یعقوبی و همین مجری هه رو میارن که خاطره تعریف کنن.

میتونن بگن یادتونه 22 خرداد چه اتفاقی افتاد؟ یادتونه تظاهرات رو؟ اصلا 20 سال دیگه چی میشه؟ اینروزای بی خاطره ، این روزای بیـــــــــپ ، این روزای ... ، ... ، .... ، .......... ، و غیره.

منصور ضابطیان واقعا کارش فوق العاده س. یعنی این برنامه آآخریو ... زد تو خال(عبارت دیگه ای پیدا نکردم)

خلاصه این آهنگ : تو ای پری کجایـــــــــــــــــــی؟ که رخ نمی گشایــــــــــــی

با اون کلیپش اشکمو دراورد.

خیلی دلم برای نقره تنگ میشه ...


نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:51 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin